در هوای دوگانگی، تازگی چهره ها پژمرد.
بیایید از سایه روشن برویم....
بر لب شبنم بایستیم، در برگ فرو آییم.
........
نیاویزیم، نه به بند گریز نه به دامان پناه.
نشتابیم، نه به سوی روشن نزدیک نه به سمت مبهم دور.
عطش را بنشانیم، پس به چشمه رویم....
سایبان آرامش ما، ماییم.....
برویم، برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم.....
سلام....
حال همه ما خوب است....
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.....
وای که این نخستین پیام پس از سالها چه سنگین بود.... چند ماهی می شه که دارم دل دل می کنم. اما امروز روزشه انگار... ساده بگویم: بخشی وبلاگ گم شد و بخشی من.... و پنج سال گذشت....
تو این سالها خیلی چیزها عوض شده... شاید من هم... تو این جزیره دور بهشتی خبر از سرمای قدیم نیست و تنهایی های قدیم.... تا دور دستها آب و طبیعت اه و کلا دل آدم خیلی کم تر می گیره.... و سعید هم دم قدیمی بسیار داد رسی اه...
و من این روزها سهراب رو از شاملو دوست تر می دارم.....
همه هستی من آیه تاریکی ست که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد.......
زندگی شاید ......
و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره می خوانند.......
چند روز پیش دلم عجیب هوای فروغ کرده بود....... شایدم بیشتر هوای چیزی نامفهوم شبیه زمزمه که زیر لب تکرار می کنی و تکرار می شه بی دغدغه همیشگی " آیا معنا می دهد؟" ...... دلم گاهی تنگ "بی معنایی" اه..... دست کم تو تعریفایی که این روزا از "معنا" داریم..... گاهی از هر چه حساب منطقی زندگی خسته م ....
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست.......
چند روز پیش گفتی بارون داره شر شر می باره...... بارون جر جر...... بارون ترانه های کودکی ما.....
نرم و نازک
چست و چابک
می دویدم همچو آهو
می پریدم از سر جو........
بشنو از من کودک من......
گاهی حس ام شبیه بچه هایی میشه که قلعه ماسه ای خود شونو با قهقهه خراب می کنن.....
روز سوم عید.....
همش فکر میکردم با این همه دوری و مشغله خیلی امسال حال و هوای عید نداشته باشم اما عیدم مثل هر اتفاق دیگه ای به محض این که شروعش کنی زنده میشه.... و زندگی عید امسال من با ریختن دونه های عدس تو ی آب و اولین جوونه هاشون شروع شد.....
روز اول فروردین خیلی اتفاقی هم زمان شد با یه ماجرای نو ظهور تو موسسه به اسم labday که قرار بود یه روز خوش و بش علمی باشه بین گروه های مختلف و پوستر و این جور چیزا که خلاصه کلام هر کس بدونه تو گروههای دیگه چه خبر اه.... این یعنی اون روز کار زیادی نداشتیم که این خب برای بی خوابی سر سال تحویل خیلی خوب بود..... اما ماجرای این روز خودش داستان جالبی اه.... قضیه از این قرار اه که موسسه یه advisory board داره که یه تعدادی دانشمند صاحب نام ان از جمله sir john gurdon انگلیسی که هر سال بررسی و ارزشیابیش می کنن که یه نگاهی هم از بیرون به کل کارای موسسه باشه.... و یکی از ایرادایی که هر ساله به موسسه ما وارده این اه که اعضای موسسه و گروههای مختلف به اندازه کافی با هم ارتباط ندارن..... این اه که بعد از این که میرن همه به فکر حل مشکل میافتن.... و از اون جایی که سنگ همیشه یکه تاز صبور تاریخ بوده تقصیر نبود این ارتباط میافته گردن معماری موسسه و این که این ساختمونای جدا جلو ی ارتباط آدما رو می گیرن..... برام جالبه بدونم که نقش این ساختمونا تو سلامای بی جواب مونده و کارشکنی های آدمای توی یه طبقه و گاهی یه آزمایشگاه چی اه..... اما به هر حال چون نمی شه معماری رو عوض کرد باید سمینار و میتینگ گذاشت و حرف زد..... و اگه این اتفاق روز اول فروردین بیافته که چند تایی از نوادگان کوروش کبیر توش به شدت بی خواب ان اتفاق خوبی اه..... دیگه بی خیال معماری و ارتباط و دلهای جدا تو ساختمونای به هم چسبیده.....
بازگشت موقت
چند روز اه که میخوام دست کم چند خط هم شده بنویسم. دلم تنگ میشه گاهی برای سرگرمی های قدیم...... جالبه! حالا دارم فکر می کنم که چی بنویسم.... هوا! هوا این روزا حرف نداره.....زمستونی که با تعریف این دیار چندان هم زمستون نبود خیلی زود تموم شد..... و حالا بهار بهار اه.... گاهی توی آزمایشگاه صدای آواز پرنده ها رو می شنوم..... و غروبا هنوز هم قشنگ ان.... موج سرخ تو پهنه آسمون..... فرصت خسته شدن پیدا نمی کنم.... ذهنم پر اه و سرم شلوغ.... اگه گرمی دلم نبود شاید می بریدم، اما خوبم و همه چیز خوب اه....
باید بخوابم، فردا از اون روزای شلوغ اه.... خیلی به عید نمونده.... سبزه مون داره بزرگ می شه ..... باهاش حرف می زنم هر روز.....
..... طرف ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمی کند
من با تو تنها نیستم
هیچ کس با هیچ کس تنها نیست......
داشتم دنبال یه چیزی می گشتم برای نوشتن، چیزی از جنس یه ماجرای عجیب، یه فکر بکر، یه حرف ناب.... اما تنها چیزی که یک دفعه به ذهنم اومد این بود که چند روزی از سومین سالگرد اومدنم میگذره.... راستش اصلا یادش نبودم.... عجیب اه که همه چیز چه زود می گذره و عجیب تر از اون این که ما آدما چه قدر خوب به همه چیز خو می کنیم .... مهم این نیست که هر اتفاق چه قدر از دور سخت اه و باور نکردنی- چه قدر ناممکن.... مهم این اه که ما آدما عجیب موجوداتی هستیم.... و زاییده هزار پیچیدگی، اوج قدرتیم و شکننده، ...... برآیند ناممکن ایم ما.....
گزارش
خیلی وقت بود منتظر بودم اوضاع اینترنت خونه م درست شه... امروز اولین روزش اه... از عصر که اومدم خونه دارم با این روتور این ور و اون ور میرم ببینم کجای خونه سیگنالش قوی تر اه.... راستش تا حالا به خونه م این طوری فکر نکرده بودم..... همیشه بیشتر برام مهم بود ببینم کجا چایی بیشتر می چسبه یا -اگه مقاله هامو مثل حالا بار کرده بودم با حودم آورده بودم خونه- کجا میشه همه شونو با هم داشت که تازه یه گوشه ای هم برای لیوان چاییم بمونه.... خلاصه دیگه، اینم یه جورشه....
امروز سر راه موسسه دو تا قاصدک دیدم دل به دل هم داشتن پرواز می کردن.... اون موقع ها تا یه قاصدک می دیدیم میگرفتیمش، در گوشش یه چیزی میگفتیم، بعد دوباره فوتش میکردیم تو آسمون که خبر رو ببره به گوش صاحبش برسونه.... حالا ماجرای این دو تا قاصدک دل به دل امروز چی بود، نمی دونم.....
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود...
معمولا این طوری اه که وقتی فاصله زیادی بین نوشته ها می افته، نوشتن رو به طرز غریبی مشکل می کنه. این شاید نه از کم بودن گفتنی ها، که از طومار پر پیچ و خمی باشه که در هر روزو هر لحظه زندگی پیچیده می شه و اگه به موقع به داد روایتش برسی، خب اون لابه لا نقطه شروعی می شه پیدا کرد. اما اگه بیشتر گذشت و طومار پیچیده تر، دیگه به سختی بشه نقطه شروعی پیدا کرد. اون موقع ست که شاید فقط باید چشماتو ببندی و از همین نقطه شروع کنی. اون وقت اه که حرفها یکی یکی جای خودشون رو توی قصه پیدا می کنن. و تازه اون موقع ست که می فهمی اصل بغض کلمه، خود بغض اه.....
صدای تار ....و کمانچه ای که به نواش جواب می ده....هم نوازی دف و تنبک..... و سنتور..... و .....
مرا با سوز جان بگذار و بگذر....
اسير و ناتوان بگذار و بگذر.....
چو شمعی سوختم از آتش عشق.....
مرا آتش به جان بگذار و بگذر....
خيلی ساده نيست..... شايد اصلا ممکن نباشه.... بايد شنيد.... تعريف شنيده ها همين قدر نا ممکن اه....
دم پرينتر بودم امروز که مقاله مو بگيرم.... ديدم شريف هم اون جاست.... اونم منتظر اجرا شدن دستور پرينتش بود..... خبری که داشت پرينت می گرفت ماجرای انفجار ستاره ای بود بيليارد ها سال نوری اون ور تر.... و خدا می دونه که چند تا ستاره کوچولو قراره ازش در بياد.... و خدا می دونه چند تا سياره که يکيش مثل زمين بشه يا شايدم بهتر..... يه لحظه فکر کردم چه قدر ماجراهای روزمره زندگی، که اتفاقا ماها رو گاهی از گرفتار هم گرفتارتر می کنن، کوچيک ان اگه يه جايی توی دنيا ستاره ای در حال انفجار باشه.....
دم غروب بود.... معمولا غروب آفتاب از پنجره seminar room ما خيلی قشنگ اه.... اما امروز خيلی معمولی بود... البته ايراد از دير اومدن ما هم بود، چون ديگه آخراش رسيديم.... اما به قول swen علت اصلی معمولی بودنش اين بود که امروز هوا گرد و غبار زيادی نداشت... همه اين قشنگی به خاطر همين گرد و غبار اه.... و امروز هوا صاف بود.....
رفتم سراغ گل گاوزبون هام.... ديدم خراب شدن.... يادم افتاد ديگه رفت توی سه سال..... اين بود که به چای سبز و برگه ليمو و نبات زعفرونی رضايت دادم....
سالگرد
فکر کنم پارسال همين موقع ها بود که اولين جمله اين برگ رو نوشتم.... زمان نخستين برف سال.... ديشب، آخرای شب بود که شروع کرد.... اولش چندان جدی به نظر نمی رسيد اما صبح همه جا سفيد بود..... دو روز اه که بازار کريسمس شروع شده.... خيلی وقت براش ندارم اما همين که هست و هر وقت بخوای می تونی بری سراغش خودش کلی خوب اه...
دلم نيومد از کنار سالگردش بی اعتنا بگذرم.... اما واقعيت اين روزا اين اه که رمقی برای نوشتن ندارم..... اگه هم وقتی باشه، بيشتر با ديگران می گذره.... راستش گاهی حس می کنم که روابط آدما هم اين جا در گير ماجرای بقا می شه..... يه جور نظم ماشينی توی گوشت و پوست همه چيز هست که خواه ناخواه درگيرش می شی.... نمی دونم... شايد بدم نباشه.... تنها ايرادی که داره اين اه که کمتر ميشه مثل قديم پی دل بود.... اگه چيزی هست، حتما دليلی داره و اين دليل گفتنی و نوشتنی اه.... و کار دل از اين مقوله سواست......
← صفحه بعد
نظرات ()
